![]() |
![]() |
|
| درد دلها و خاطراتم |
|
سلام
امروز کمی دلم گرفته.... دو روز قبل ، وقتی از دانشگاه به خونه برمی گشتم یه ماشین که توش چندتا مذکر نشسته بودند توی راه اذیتم کرد و فرار کرد.. خیلی ناراحت شدم ، همون لحظه زنگ زدم ۱۱۰ ، گفتم به پلیس راه خبر بده ، خودم هم با سرعت دنبالشون رفتم و شماره پلاکشو به پلیس دادم ... اما توی ۸۰ کیلومتر راه دریغ از یک پلیس ... در طول مسیر ۱۰ بار به پلیس زنگ زدم و هر دفعه یه چیزی می گفتند .... وقتی رسیدم خونه خیلی ناراحت بودم ... ناراحت از اینکه یکی از تفریحات جوانهای کشورم اذیت کردنه ... ناراحت از اینکه پلیس به هر بهانه ای می خواد آدمو جریمه کنه ، و هر جایی پنهان میشه تا بتونه مچ آدمو بگیره ، اما اینجور مواقع که یکی ۱۶۰ تا سرعت میره و توی جاده کرم میریزه هیچ پلیسی پیدا نمی شه ... خدایا دلم گرفته... دلم گرفته بخاطر تماس تلفنی یک نفر ، که تهمت بیخود ، بی منطق ، و بدون مدرک بهم زد .... دلم گرفته از اینکه چه قضاوتهایی در مورد انسانها می کنیم و به خودمون حق می دیم.... دلم گرفته از اینکه یک نفر پیغامی رو توی سایتی گذاشته و به من گفتند که شما گذاشتید ... دلیلشون هم این بود که چون پیغامش شبیه پیغامهایی بود که من می گذاشتم(اون هم با اسم خودم).... و فرق بین حرف رک و رکیک رو نمی دونند.... من حرفهامو رک می زنم اما به کسی توهین نمی کنم .... خدایا نمی دونم چرا اینهمه مدت اینجا ، توی این کشور موندم .... خدایا ، چرا اینهمه انسان ناسالم و ریاکار دوروبرمون هست .... خدایا ، چرا هرکی ظاهرش بهتره ، باطنش بدتره .... چرا به هر طریقی می خوان آدمها رو از دور خارج کنند ، ... خدایا چرا اینهمه حق خوری میشه ... خدایا ... خدایا .... دلم میخواد یه چند روزی از همه ی آدمها دور باشم ، تا اینهمه بدی رو نبینم .... خدایا کمکم کن در هر کاری با وجدان باشم و حق کسی رو نخورم ، کسی رو به ناحق آزار ندم .... خدایا ... بابام همیشه میگفت اگر توی یک گله دو تا گوسفند به هم شاخ بزنند یعنی قراره کل گله از بین بره ... متاسفانه توی مملکتمون هممون داریم به هم شاخ میزنیم ... سعی در از بین بردن همدیگه داریم ... خدایا ، گاهی با خودم فکر می کنم بذارم از اینجا برم و دیگه برنگردم .... اما باز احساس مسئولیت میکنم ... نمی دونم چکار کنم.... کمکم کن .... |
|
+ نوشته شده در
90/03/21ساعت توسط فرزانه |
|
|
دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد
و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم
==============================
.می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
=========================
......... پارسايي از کنارم رد شد عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است و زيباترين خطر..... از دست دادن
==============
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي
==============
رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟
==============
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام
==============
هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت
======
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
------------------
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛ يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره
هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد.
يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند
همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند
من آن خاكي هستم كه خدا از نفسش در آن دميده من آن خاك قيمتيام
که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب کنم وای بر من اگر همین طور خاك باقي بمانم
|
|
+ نوشته شده در
90/02/06ساعت توسط فرزانه |
|
|
امروز حس عجیبی دارم ... نمی دونم خوبه یا نه ... یک کم فکرم مشغوله ...
داشتم به این فکر می کردم که آیا خیلی گناهکارم ؟ آره ... هستم ... می دونم ... خداجون خودت منو ببخش ... اینارو فقط برای تو می نویسم ... پس فکرم رو برای خودت خالص و پاک کن .. خدایا ، من خیلی دوستت دارم و می دونم تو هم منو دوست داری و هیچ دوستی ای رو یکطرفه نمی گذاری ... اما اینهم می دونم که گاهی اوقات از من ناراحت می شی که چرا بخاطر خودم بیشتر از تو یاد نمی کنم ... چرا گاهی کارهای نادرست انجام می دم ، چرا گاهی افکار نادرست دارم ... می دونم تو منو در قیامت با افکارم می سنجی نه با کارهام ... برای همین دوست دارم فکرم پاک پاک باشه ... اما سخته ... خیلی سخته ... کمکم کن ... خواهش می کنم ... بعضی اوقات می ترسم بمیرم در حالیکه گناهکار باشم ... خدایا کمکم کن تا هنگام مرگم در اوج پاکی ام باشم ... برداشت من از انسانها اینه که هرکسی یک ذاتی داره که باعث میشه بسیاری از کارها رو بصورت ذاتی خوب یا بد انجام بده ، اما برای هر ذات و شخصیتی یک درجه ای از اوج و نزول وجود داره ... حدس می زنم تو می خوای آدمها در اوج خوبی ذاتشون باشند و با هم مقایسه نمی شن .... بعضی وقتها فکر می کنم مسئولیتم رو در برابر ذاتم بخوبی انجام ندادم ... اگر کار خوبی انجام می دم بخاطر اینه که ذاتم چنین کاری رو میکنه و به هر کسی که این ذات رو عطا می کردی همینطور بود .... اما خودم چی؟
|
|
+ نوشته شده در
90/01/27ساعت توسط فرزانه |
|
|
اول اسفند یک سفر به مالزی داشتم ، کوالالامپور و پینانگ .... خیلی خوش گذشت ...
روز اول خیلی خوشم نیومده بود و فکر کردم خیلی هیجان و زیبایی نداره ... اما از روز دوم قشنگیهاش شروع شد و هر روز که می گذشت به نظرم قشنگ تر می اومد. در نگاه اول فقط گوناگونی نژادی دیده می شه با فرهنگ های متفاوت .... چینی ها ... هندی ها ... مالایی ها .... ایرانی ها و سایر مهاجران یا توریست ها .... اما زیبایی های طبیعی ، راحتی کنار اومدن با تفاوت فرهنگی و مذهبی ، زحمت کشیدن و ساده زیستن را کم کم میشه حس کرد ... برام خیلی قشنگ و آرامش بخش بود وقتی می دیدم چینی در معبد خودش خدا رو پرستش می کنه ، یه هندی تو معبد خودش و مسلمان در مجد خودش و مسیحی در کلیسای خودش .... اسلام اونجا برام رنگ و بوی واقعی تری داشت ، هر چند منکر این نیستم که تقلید و ارثی بودن مذهب در اونجا هم وجود داره .... هوای اونجا معتدل و مرطوب بود ... به قدری مرطوب بود که موهامون دیگه صاف نمی ایستاد ... طبیعت فوق العاده زیبا ... با درختهای استوایی ... میوه های استوایی که بعضی هاشون واقعا خوشمزه بودند .... مایحتاجات اولیه زندگی خیلی ارزان بود و زندگی لوکس گران بود ... خونه ، ماشین ، غذاهای اصلی (مثل گوشت و ..) بسیار ارزان بود ، اما لوازم تزئینی ، تنقلات ، بستنی و همین دیگه ... نمی خوام وارد جزئیات سفر بشم .... اما خوش می گذره ... راهنمایی برای کسانی که می خوان برن و نمی خوان اونجا از تور استفاده کنند : یک روز کامل رو برای sunway lagoon در نظر بگیرید . یک پارک آبی بسیار بزرگ به همراه باغ وحش و سایر تفریحات و سرگرمی ها ... تا ۶ بعدازظهر باز هست (معمولا از ۱۱ صبح شروع میشه ) . بهتره از همون اولش اونجا باشید تا وقت کم نیارید . نفری ۳۰ هزار تومان خرجتون میشه ولی می ارزه . پاساژ بیرونش رو هم خوب بگردید ُ قشنگه ... یه صبح هم برید برج های دوقلو بلیط بگیرید. پیشنهاد می کنم اگه فقط یکبار می خواهید به مالزی برید بلیط پکیج پل که توی طبقه چهلم هست و آخرین طبقه رو بگیرید. نفری حدودا ۱۰۰۰۰ تومان میشه . یه ۷-۸ ساعتی رو هم به گنتینگ اختصاص بدید ... اونجا هم قشنگه ... ادامه بعدا....
|
|
+ نوشته شده در
89/12/25ساعت توسط فرزانه |
|
|
این روزها عسلویه و جم بهترین هوای خودشون رو از نظر دما دارند ... معتدل و عالی (البته اگر گرد خاک و دود و گازهای سمی رو که جزء لاینفک هوای اینجاست ندیده بگیریم ...
خدایا ، عید نزدیکه .... خداجون، راستش خیلی وقته اینجا باهات حرف نزدم ... مطالب قبلی رو مرور می کردم و متوجه شدم چقدر از نظر رعایت اصول اخلاقی عوض شدم .... نمی دونم با تجربه شدم ، یا بی تفاوت خداجون ، قبلا اگه یه اتفاقی توی شرکت می افتاد و کسی کاری خودخواهانه و خلاف اخلاق انجام می داد من چقدر ناراحت می شدم و مقاومت می کردم ، ... اما الان بعد از گذشت سه سال دیگه اینطوری نیستم ... از کسی دفاع نمی کنم .... بعضی وقت ها فکر میکنم اینها لایق صداقت و خوب کار کردن نیستند ... اینها قدر خوب کار کردن رو نمی دونن ... باید شبیه خودشون باشم تا راحت تر باشم ... اما ته دلم از خودم راضی نیستم .... خدایا دوستت دارم کمکم کن لطفا تا راه درست رو انتخاب کنم و پیش بگیرم ... الانم کار دارم باید برم ممنون به حرفام گوش دادی بای |
|
+ نوشته شده در
89/12/23ساعت توسط فرزانه |
|
|
نامه ای که در زیر میخوانید از سر دلتنگی توسط یک زن ایرانی نگاشته
شده با واقعیتهای تلخی که اندیشه برانگیزاست .
پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" قیمتت چنده خوشگله؟" اگرمردی هست به من نشان بده |
|
+ نوشته شده در
89/12/23ساعت توسط فرزانه |
|
|
مي گويند
مرا آفريدند از استخوان دنده چپ مردي به نام آدم حوايم ناميدند يعني زندگي تا در کنار آدم يعني انسان همراه و هم صدا باشم
* مي گويند ميوه سيب را من خوردم شايد هم گندم را و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم مي نمايند بعد از خوردن گندم و يا شايد سيب چشمان شان باز گرديد
مرا ديدند مرا در برگ ها پيچيدند مرا پيچيدند در برگ ها تا شايد راه نجاتي را از معصيتم پيدا کنند
* نسل انسان زاده منست من حوا فريب خورد? شيطان و مي گويند که درد و زجر انسان هم زاده منست زاده حوا که آنان را از عرش عالي به دهر خاکي فرو افکند
* شايد گناه من باشد شايد هم از فرشته اي از نسل آتش که صداقت و سادگي مرا به بازي گرفت و فريبم داد مثل همه که فريبم مي دهند اقرار مي کنم دلي پاک معصوميتي از تبار فرشتگان و باوري ساده تر و صاف تر از آب هاي شفاف جوشنده يک چشمه دارم
* با گذشت قرن ها باز هم آمدم ابراهيم زاده من بود و اسماعيل پرورده من گاهي در وجود زني از تبار فرعونيان که موسي را در دامنش پروريد گاهي مريم عمران، مادر بکر پيامبري که مسيح اش ناميدند و گاه خديجه، در رکاب مردي که محمد اش خواندند
* فاطمه من بودم زليخاي عزيز مصر و دلباخته يوسف هم من بودم زن لوط و زن ابولهب و زن نوح ملکه سبا من بودم و فاطمه زهرا هم من
* گاه بهشت را زير پايم نهادند و گاه ناقص العقل و نيمي از مرد خطابم نمودند گاه سنگبارانم نمودند و گاه به نامم سوگند ياد کرده و در کنار تنديس مقدسم اشک ريختند گاه زندانيم کردند و گاه با آزادي حضورم جنگيدند و گاه قرباني غرورم نمودند و گاه بازيچه خواهشهايم کردند
* اما حقيقت بودنم را و نقش عميق کنده کاري شده هستي ام را بر برگ برگ روزگار هرگز منکر نخواهند شد
* من مادر نسل انسان ام من حوايم، زليخايم، فاطمه ام، خديجه ام مريمم من درست همانند رنگين کمان رنگ هايي دارم روشن و تيره و حوا مثل توست اي آدم اختلاطي از خوب و بد و خلقتي از خلاقي که مرا درست همزمان با تو آفريد
* بياموز که من نه از پهلوي چپ ات بلکه استوار، رسا و همطراز با تو زاده شدم بياموز که من مادر اين دهرم و تو مثل ديگران زاده من! سروده اي از: لينا روزبه حيدري |
|
+ نوشته شده در
89/07/08ساعت توسط فرزانه |
|
|
این شعر زیبا رو یک کودک مبتلا به بیماری سرطان گفته است ... واقعا زیباست .... ما بدنبال آرامش هستیم و برای یافتن اون تمام روز رو در تلاش و تکاپو هستیم .... دریغ از اینکه آرامش همینجاست ... الان هر آنچه رو که میخواهیم داریم .... خدایا شکرت بخاطر همه نعمتهایی که به ما دادی ... آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟ و یا به صدای باران گوش فرا داده اید، آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟ تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟ یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟ کمی آرام تر حرکت کنید اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید زمان کوتاه است موسیقی بزودی پایان خواهد یافت آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است، آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟ هنگامی که روز به پایان می رسد
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره در کله شما رژه روند؟ سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید. اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید. زمان کوتاه است. . موسیقی دیری نخواهد پائید آیا تا بحال به کودک خود گفته اید، "فردا این کار را خواهیم کرد" و آنچنان شتابان بوده اید که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟ اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد، فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟ آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟ حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید. اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید. زمان کوتاه است. .موسیقی دیری نخواهد پایید. آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید، نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید. آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید، گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید. کمی آرام گیرید به موسیقی گوش بسپارید، پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد. |
|
+ نوشته شده در
89/06/19ساعت توسط فرزانه |
|
|
دموکراسی میگوید: رفیق حرفت را خودت بزن نانت را
من می خورم !
مارکسیسم میگوید: نانت را خودت بخور حرفت را من میزنم! فاشیسم میگوید: نانت را من میخورم،حرفت را هم من میزنم،تو فقط برای من کف بزن! اسلام حقیقی میگوید: نانت را خودت بخور،حرفت را هم خودت بزن،من برای اینم که به حق برسی! اسلام دروغین میگوید: تو نانت را بیاور بده به ما،ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن...اما حرفی که ما میگوییم (دکتر شریعتی)!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
89/05/20ساعت توسط فرزانه |
|
|
سلام
امیدوارم زندگیتون سرشار از آرامش و خوشی باشه .... واقعا این زندگی چیه ؟ یه رویاست ؟ یا واقعیت داره ؟ به نظر من همه چیز یک رویاست ... مثل وقتیکه خوابیم و خواب می بینیم ... اون موقع فکر نمی کنیم که اینها خوابند و واقعیت نداره ... وقتی بیدار می شیم می بینیم که فقط یه رویا بوده .... اما وقتی این رویا قشنگ باشه حس خوبی پیدا می کنیم و وقتیکه بد باشه حس بد .... از نظر من زندگی هم همینه ... یه رویاست که باید قشنگش کنیم .... از چیزهای قشنگش لذت ببریم ... وقتی گلی رو بو می کنیم با تمام وجود اینکار رو انجام بدیم و بوی خوبش رو حس کنیم ... وقتی میوه ای می خوریم آهسته و با لذت تک تک مزه هاشو حس کنیم . من بیشتر اوقات چشمامو می بندم وبا تمام وجودم از مزه های خوب میوه ها لذت می برم . خدایا ، چقدر دست پختت خوشمزه هست ... اگه یه وقتی اتفاق بدی هم افتاد ، نا خودآگاه ناراحت می شیم ... اما اینکه چقدر ناراحتیمون طول بکشه کاملا دست خودمونه ... من به خودم یادآوری می کنم که این فقط یه رویاست و توی دنیای واقعی همه چیز سر جاشه و اتفاقی نیافتاده ، پس به رویای خودت ادامه بد ه ...... خدایا ، دوستت دارم و بابت تمام نعمتهات ممنونم. |
|
+ نوشته شده در
89/05/19ساعت توسط فرزانه |
|
|
چه كسی میگوید كه گرانی اینجاست؟
- دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
89/05/19ساعت توسط فرزانه |
|
|
سلام
یه مدتیه که خیلی احساس خوبی دارم و آرامش در زندگیم وجود داره ... (همه چیز آرومه ، من چقدر خوشحالم.....) خدای عزیزم ، ممنونم . دیشب یادم رفت دفتر قدر دانی از تو رو پر کنم ، اما مطمئنم از من ناراحت نمی شی .... خیلی دوست دارم ... خدای خوب و مهربونم ، دیشب آسمونت خیلی قشنگ بود ، یه عکس از ستاره ی شعرای یمانی گرفتم ، واقعا زیباست .... . . . الان سر کار هستم ، وقت نوشتن ندارم بای |
|
+ نوشته شده در
89/03/06ساعت توسط فرزانه |
|
|
چند ماه پیش (توی پاییز) به همراه همسرم به استانبول رفتم ، برای اولین بار بود که اونجا می رفتم .... قبل از رفتن همه چیز رو search کردم تا وقتی رسیدیم سردرگم نباشم ... وقتی رسیدیم بارون می بارید ، من هم که عاشق هوای بارونی بودم .... حسابی بهمون خوش گذشت ....
خیلی از خیابون ها رو پیاده می رفتیم ... وقتی هم که خسته می شدیم سوار مترو یا اتوبوس می شدیم ، فقط یکبار تاکسی سوار شدیم ... یک کم بخاطر خسیس بازی بود ، اما بیشترش بخاطر این بود که اینطوری بیشتر احساس راحتی می کردم ، اصلا احساس غریبی نمی کردم ... خیلی ها متوجه نمی شدند ما اونجایی نیستیم ... خلاصه خیلی خوب بود ، شب های بیاد موندی توی خیابون استقلال استانبول ، سیب زمینی سرخ کرده های خوش مزه ، بلوط کبابی ، بستنی های واقعا خوشمزه ، کباب ترکی ، گشت توی جزیره ها ، دوچرخه سواری ، غذا دادن به مرغ های دریایی و .... خیلی دوست دارم یک بار دیگه برم اونجا ، اما اونقدر پول ندارم که یک جا رو دو بار برم..... { مثلا ناراحت} برای امسال برنامه دارم اگه بشه برم مالزی .... انشاالله .... . .. ... |
|
+ نوشته شده در
89/01/09ساعت توسط فرزانه |
|
|
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت... فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : " مي آيد. من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد. " ... و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت .و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم، كجاي دنيا را گرفته بود ؟ " و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت : " ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي..." اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد...! |
|
+ نوشته شده در
89/01/09ساعت توسط فرزانه |
|
|
سلام
سال نو مبارک قبل از عید به تعطیلات رفتم ، خیلی خوش گذشت .... به به چه هوایی بود .... بارون های قشنگی که کمتر نمونه اش دیده می شه ... واقعا خوش گذشت ... خداجون ممنونم ... با اینکه من بنده ی چندان خوبی نیستم ، اما بهم توجه می کنی .... خدای من کمکم کن توی این سال جدید عیب هام رو کمتر کنم و نقاط قوت خودم رو افزایش بدم .... کمکم کن دورویی و ریا رو در خودم از بین ببرم و تمام کارها و حرف هام از روی صداقت باشه ... کمکم کن غرور رو در خودم از بین ببرم ، که باعث تنزیل شخصیت میشه ... خدایا کمکم کن تا دلم رو از بدی ها پاک کنم ... واقعا حرفت روی من تاثیر گذاشت ، وقتی که گفتی کار آدم ها رو بر اساس آنچه در دل دارند محاسبه می کنی ( حال چه آشکار کنند و چه پنهان) ... بعضی وقت ها فکر می کنم انسان خوبی هستم و گاهی اوقات حداقل بهتر از خیلی های دیگه ... ولی وقتی به دلم رجوع می کنم می بینم که اونقدرها هم خوب نیستم ، گاهی کارهای خوبی انجام می دم اما .... بگذریم ، تو که خودت از دلم خبر داری .... خیلی کمکم کردی ، می دونم اگه ازت بخوام بازم کمکم کنی دست رد به سینه ام نمی زنی .... خواهش می کنم هوامو داشته باش تا راه راست رو گم نکنم ..... ممنونم ، بابت تمام نعمتات ممنونم |
|
+ نوشته شده در
89/01/09ساعت توسط فرزانه |
|
|
سلامی به گرمای گرمی لامپ 200 وات توی اتاق پذیراییمون
شوخی کردم (آخه بخاری برقیمون خوب گرم نمی کنه مجبورم لامپ 200 وات وصل کنم تا شاید اونا خونه رو گرم کنند.) امروز مدیر عامل شرکتمون عوض شد .... آقای حمیدی رفت و آقای بارول اومد.... چیزهای خوب و بد زیادی در موردش گفته میشه .... حالا یک مدت که بگذره معلوم میشه چطوره.... راستی من هم 3 ماه پیش به واحد دیگه ای رفتم . اولش دوست نداشتم ولی اونقدرها هم که فکر می کردم بد نیست . مشکلات زیادی داشتم ..... خداجون چقدر بنده هات پیچیده اند.... چقدر آدم هات موجودات خارق العاده ای هستند.... راستش وقت ندارم بنویسم بای |
|
+ نوشته شده در
88/10/14ساعت توسط فرزانه |
|
|
سلامی به گرمی آفتاب سوزان عسلویه....
هیچ وقت فکرشو نمی کردم تا این حد عسلویه رو دوست داشته باشم. البته اگه از من بپرسند که چه چیزشو دوست دارم ، نمی دونم ....!!! من در مورد اینکه هدف واقعی هر انسانی در زندگی چی می تونه باشه خیلی فکر می کردم. همیشه توی زندگی خودم کلی هدف رو دنبال می کردم ، بعضی ها هدف های کوچکی بودند ، بعضی ها متوسط و بعضی ها بزرگ .... اما همیشه این برام سوال بود که هدف واقعی ام از زندگی چیه ؟ بزرگترین هدفی که توی این دنیا باید انجامش بدم.... !!!؟؟؟ تا مدتها به این نتیجه رسیده بودم که احتمالا این هدف می تونه دستیابی به آرامش باشه اما آرامش به ذهن انسان بستگی داره و هر کسی می تونه با کار کردن روی افکارش به اون برسه... وقتی به آرامش رسیدم ، آخرش چی میشه؟ چرا پیامبران توی این دنیا آرامش نداشتند ؟ چرا ما انسانها آرامش را از خودمون و دیگران می گیریم ....؟ خیلی دلم می خواست که این مسائل برام حل بشه و مطمئن بودم که خدا اگه بخواد اونقدر این مسائل رو برای انسان ساده می کنه که راحت قابل درک باشه. یک روز توی مینی بوس شرکت نشسته بودم و چشمم به گل شیپوری قرمز رنگی افتاد که مشابه اونو توی عکسی مربوط به پتروشیمی زاگرس در سایت شرکت صنایع ملی پتروشیمی دیده بودم ... به این فکر می کردم که آیا این همون گله ؟ چرا بعد از این همه سال تغییر نکرده ؟ حتما کلی گل داده و کلی هم گل خشکونده تا الان شده این ... آره .... این احتمالا همون گل بود و همچنان بی توجه به این که گل های اون موقع اش خشک شدند ، همچنان به زندگی خودش ادامه می ده و زنده هست .... ما انسان ها هم همین هستیم. این دنیا و کره زمین به حیات خودشون ادامه می دهند و مهم نیست که ما زنده باشیم یا بمیریم. اگر مردیم ، انسانهای دیگری جای ما را می گیرند. اما تا موقعی که هستیم وظیفه ی ما چیه ؟ توی این دنیا چه کار باید کنیم ..... فکرم حسابی مشغول شده بود ، با کلی سوال که پشت هم از خودم می پرسیدم ... آیا من باید زندگی رو دوست داشته باشم ؟ آیا اگر به اون اهمیت ندم و دل نبندم بهتر نیست ؟ آیا این همه تلاش در این دنیا برای موفق شدن توجیه داره؟ سالهای سال درس بخونم و تحقیق کنم و ... و آخرش هم بمیرم ..؟ آیا اومدم که از زندگیم توی این دنیا لذت ببرم ؟ من که می دونم همه ی ما باید بمیریم ، اما آیا اگه عزیزی رو از دست بدم بقیه ی زندگیم رو به همین روال می تونم ادامه بدم ؟ یا مثل خیلی های دیگه زندگی ام بهم می خوره؟ خلاصه تمام این سوالات ذهنم رو مشغول کرده بود تا اینکه احساس کردم جواب این سوالات خیلی برام واضح شده .... این گل شیپوری چرا به حیاتش ادامه می ده؟ چون زیبایی داره، به کارمندهای شرکت روحیه می ده ، محوطه شرکت رو با صفاتر می کنه و .... اگر این ویژگی ها رو نداشت ، مطمئنا الان در این شرکت نبود و باغبان ها اونو از ریشه می کندند. حالا این گل شیپوری آیا بدون گل های قرمزش می تونه زیبا باشه؟ نه ، یا حداقل نه به این زیبایی. باشه ، همه ی اینها درست . اما چرا باید گلهاش خشک بشه و گل جدید بده ؟ چرا گل دائمی نداره؟ مگر نه اینکه قشنگیش به گلهاشه؟ اما فکر کنید اگر قرار بود گلهایی داشته باشد که دائمی باشد حتما تا این حد زیبا نبود. در غیر این صورت از گل مصنوعی استفاده می شد. باید قبول کرد بیشترین عامل قشنگی گل ها عمر کوتاهشونه. اگر عمر یک سنگ هم کوتاه بود به همون قشنگی می شد. ...
دنباله بعدا .... |
|
+ نوشته شده در
88/03/18ساعت توسط فرزانه |
|
|
یک سال از اومدنم به پتروشیمی زاگرس گذشت....
اتفاقات خوب و بد زیادی رو پشت سر گذاشتم. این یک سال به اندازه ۵-۶ سال برام بود. هم از نظر کسب تجربه، هم از نظر تغییر قیافه سال پر باری بود، خیلی پر بار. از زمان اومدنم تا به حال خیلی ها به این شرکت اومدن و خیلی ها هم رفتند (کلا رفت و آمد زیاد بود) . به خصوص در واحدی که در اون کار می کنم... همون اوایل اومدنم یکی رفت ... چند ماه بعد یکی دیگه اومد بعد همکارمون آقای محمدی رفت ... بعد یه سرپرست برامون آوردند که اون هم ۳ ماه بعد رفت، منشیمون رو ازمون گرفتند و .... خلاصه دردسرهای زیادی کشیدیم الان اوضاع کمی رو به راهه و اورهال هم شروع شده.................... کارم رو هم دوست دارم برای امسالم کلی برنامه ریختم که امیدوارم به خوبی انجامشون بدم . اولین و مهمترین برنامه ام برای دکتری هست که تمام تلاشم رو باید بکنم . انشاء الله خدا هم کمکم کنه . همین دیگه .... بای
|
|
+ نوشته شده در
88/03/09ساعت توسط فرزانه |
|
|
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
معلومه خیلی سرحالم ؟!!!!!!!!! روز خوبیه... به به .... البته هوا آلوده است فعلا خدا رو شکر ُ گوش شیطون کر... همه چیز روبراهه... امروز چیزهای قشنگی یاد گرفتم ... یعنی خیلی وقتها من این چیزهای قشنگ رو یاد می گیرم یاد گرفتم که باید همیشه یادم باشه از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن .... یادم باشه زندگی را دوست دارم .... یادم باشه معجزه قاصدک ها را باور داشته باشم .... یادم باشه گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شه .... یادم باشه هرگز از راستی نترسم و نترسانم .... یادم باشه از بچه ها می توان خیلی چیزها آموخت .... یادم باشه پاکی کودکیم را از دست ندم .... یادم باشه با کسی اونقدر صمیمی نشم... شاید روزی دشمنم بشه .... یادم باشه با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم بشه .... یادم باشه پلهای پشت سرم رو ویران نکنم .... یادم باشه که عشق کیمیای زندگیست ... و یادم باشه که زنده ام و اشرف مخلوقات ....
خدایا کمکم کن تا راه درست رو در زنگیم پیش بگیرم و با مشکلات سر راهم مبارزه کنم .... امروز زودتر می رم خونه ... چون مهمون دارم .... بای بای |
|
+ نوشته شده در
87/12/26ساعت توسط فرزانه |
|
|
چند روزيه كه كمي گرفته ام... نمي دونم چرا اينقدر عجله دارم كه به خواسته هام برسم...
ماه دهم كاري خودم رو پشت سر مي ذارم. احساس مي كنم خيلي فرق كردم ... توي اين مدت خيلي چيزها ياد گرفتم، چيزهاي بد و خوب. همه مدل آدم ، همه جور طرز تفكر ، روشهاي مختلف .... چقدر ظاهر و باطن آدم ها اينجا با هم فرق مي كنه ، بعضي ها ظاهرا خوبند ، باطنا بد ... اما عجيب اينجاست كه بعضي ها ظاهر بدي دارند اما اعماق وجودشون پاك پاكه ... يا حداقل پاك بود. خداجون ، الان تشخيص كارهاي خوب از بد برام سخت شده. نمي دونم چه كاري درسته ، چه كاري غلطه. بخاطر سيستم حاكم ،تا فكرشو ميشه كرد زيراب زني وجود داره !!! من روزهاي اولي كه اينجا اومده بودم هاج و واج مي موندم كه چي شده !!! چي ميگه !!! چقدر راحت پشت سر يكي حرف ميزنه !!! الان اونقدر برام عادي شده كه حتي كوچكترين تعجبي هم نمي كنم. حتما با خودتون فكر مي كنيد كه لابد الان خودم هم زيراب زن شدم خلاصه اينكه فرهنگ اينجا چندان معني نداره ، و در دراز مدت شخصيت آدمها افت پيدا مي كنه. حقيقتيه كه روز به روز ميشه حسش كرد. حالا با تمام وجودم درك مي كنم كه چرا بعضي كارها درست انجام نمي شه . چرا اون چيزي كه توي دانشگاه به ما ياد مي دن توي شركت ها پياده نمي شه .... چرا اكثر نقاط دنيا از تكنولوژي استفاده مي كنند ، اما اينجا حتي ايميل رو هم قبول ندارن و فكس رو ترجيح مي دن.... خلاصه اينكه بعضي چيزها نبايد درست انجام بشه .... بعضي جاها نبابد با وجدانت كار كني ... بعضي جاها نبايد حقايق رو بگي ... ( حداكثر كاري كه ميشه كرد اينه كه سكوت كني) .... .... اينجاست كه ميگم تشخيص خوب و بد بدام سخت شده ... اينجاست كه حالم گرفته مي شه .... با خودم ميگم با نادرستي ها بايد جنگيد .... اما براي كي ، براي چي ؟ .... حالا راه درازي در پيش دارم تا كاملا پخته بشم ، اما در اين محيط سرعت پختگي كمي بالا هست ، ميترسم بسوزم.... خدا ختم به خير كنه انشاالله... باي |
|
+ نوشته شده در
87/12/10ساعت توسط فرزانه |
|
|
"زن از ديدگاه دكتر علي شريعتي"
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ... براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ... او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ... و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ... و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ... و اين، رنج است. |
|
+ نوشته شده در
87/10/30ساعت توسط فرزانه |
|
|
من بعد از مدت ها گم كردن راه ، احساس مي كنم دوباره مسيرم رو پيدا كردم (البته تا حدی - و این خودش برام جای شکر داره) .
خداجون ... ممنونم بعد از کلی تنش که توی این مدت داشتم الان اون آرامشی رو که دنبالش بودم پیدا کردم . دوست دارم برم خونم ... برم باغمون ... دوست دارم به خانم طاهری نژاد یه سری بزنم ... دلم برای آقای طاهری نژاد غرغرو تنگ شده .... وای .... دلم می خواد پیمان فشن رو ببینم ... محمد آروم .... و صابر دپرس .... مامان مهربون ... بابای دائم در حال فکر کردن ... روز به روز زندگی برام قشنگ تر می شه . وقتی تصور آفرینش کامل خدا رو می کنم واقعا لذت می برم . خدایا ... می دونم کارت واقعا عظیم هست ... اما کاش اونقدر عظمت کارت را درک می کردم که سرگیجه می گرفتم و از حال می رفتم .... . . . . حیف که باید برم .... بای
|
|
+ نوشته شده در
87/10/05ساعت توسط فرزانه |
|
|
الان دو سه روزي از اومدن رئيس جديد مي گذره ، آدم خوبيه ( البته فعلا اينطور به نظر مي آد ) ، اما نگراني من از عكس العمل بقيه بچه هاست .... ! آخه از وقتي اومده من تو دفترم تنها بودم و بقيه رست بودند ، و هنوز نديدنش .... تازه بعضي ها هم اصلا خبر ندارند .... مطمئنا شكه مي شن .....
خيلي نگرانم...
اما دليل آپ كردنم اين نبود...
دليلش اين بود كه خواستم فقط مطلب زير رو بذارم ....
.
.
.
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است در 85 سالگي دريافتم كه،همانا زندگي زيباست |
|
+ نوشته شده در
87/09/04ساعت توسط فرزانه |
|
|
خداجون تو چقدر بزرگ و با گذشتي و آدمات چقدر حقير و كوچك .
تو اين همه چيز براشون خواستي ، اما اونا همه چيز رو براي خودشون مي خوان. تحمل آدماي خودخواه رو اصلا ندارم.... نمي دونم چطور يك آدم مي تونه به خودش اجازه بده كه همه چيز رو فقط بخاطر خودش بخواد ..... واقعا نمي دونم.... خدا جون ، تو چطور از دست بنده هات عصباني نمي شي ........؟ من خودم گناهان زيادي دارم ، مي دونم... اما..... خدايا... از وقتي كه توي واحدمون يك نفر جديد آوردن دوباره همه چيز به هم خورد . انگار قرار نيست من اينجا روي آرامش رو ببينم. همه نقشه مي كشن كه چطور بيرونش كنن ، كاري كه اصلا بهشون ربط نداره ....!! بعدش از من هم مي خوان كه باهاشون همراه باشم. آخه به چه دليلي ....!!!!؟؟؟؟؟ يكي كه تازه استخدام مي شه مگه روي دوشتونه ؟ آخه شما چيكاره ايد كه تصميم مي گيريد كي بياد كي نياد ؟ اصلا كي گفته كه اينجا جاي شماست ؟ شايد شما خودتون هم اضافه باشيد !!!! خدايا ، خيلي بهم ريختم .... امروز جلسه گذاشته بودند... جلسه ي خودخواهي محض .... تو نظرت چيه ؟ كاش انقدر پاك و خوب بودم كه باهام حرف مي زدي... به من مي گفتي درست چيه ، غلط چيه .... دوست داشتم نظرت رو بدونم ... امروز كمي توي جلسه مقاومت كردم ، و مطمئنم كه بچه ها با من بد شدن .... ، از اولش هم كمي بد بودند ، اما من وقتي به كاري اعتقاد ندارم انجامش نمي دم ، و كاري كه معتقدم درسته انجام مي دم .... پس كمكم كن تا راه درست رو در پيش بگيرم. تو چقدر خوبي... با اينكه اصلا حرفي نزدي ، ولي الان بهم آرامش دادي .... خدايا ، آدماي بخيلتو چرا راهنمايي نمي كني ؟ اگه تو بخواي اونا اينقدر خودخواه نمي مونن ؟.... حتما كارت حكمتي داره ، ها ؟ در هر صورت اين چيزي بود كه فقط بخاطر دل خودم نوشتم.... هيچوقت تنهام نذار، باشه؟.... |
|
+ نوشته شده در
87/07/21ساعت توسط فرزانه |
|
|
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جویی خود را آغاز کرد اما از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت بتنهایی از کوه بالا برود. تاریکی شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت ومرد هیچ چیز را نمی دید. ابر روی ماه و ستاره ها را نیز پوشانده بود. همه چیز سیاه بود. همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ، پایش لیز خورد. و در حالی که به سرعت سقوط می کرد ، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. ودر این لحضه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد : "خدایا کمکم کن"! ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: "از من چه می خواهی ؟" ای خدا نجاتم بده ! واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ البته که باور دارم ! اگر باور داری طنابی که به دور کمرت است را پاره کن..... مرد سکوت کرد و اندیشید و بعد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .... گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت. وشما چقدر به طنابتان وابسته اید؟ و چقدر به آن ندای آسمانی ایمان دارید؟ |
|
+ نوشته شده در
87/07/06ساعت توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|